پرنيانپرنيان15 سالگیت مبارک

پرنیان طلا

جمع کردن سفره

پرنيان خانم يک عادت هميشگي که داره اينه که بعد از صرف ناهار يا شام و جمع کردن ظرفها دستش رو بالا ميبره و به زير بغلش اشاره ميکنه و ميگه زيل بخل يعني سفره رو جمع کنيد ،تا کنيد و بذاريد زيز بغل من تا ببرمش آشپزخونه عاشق اين کاره.. وامان از روزي که سفره وسط باشه و خودت آشپزخونه باشي ديگه نگاه نميکنه سر سفره چيزي هست يا نه سفره رو ميکشه که بزاره زيل بخلش...قربونت برم ماماني     ...
18 مهر 1392

زخم روی بازو

در اوايل مهر عسل مامان یه جند روزی بود که روی بازوش یه جوش کوچولو بود و ماخيلی جدي نگرفتيم بعد از تقریبا یک هفته اون جوش کوچولو به یک زخم چرکی تبدیل شد که خیلی وحشتناک بود و هر کس میدید میگفت ما تا حالا همچین زخمی ندیدیم..و با بابا رفتيم دکتر اطفال که گفت باید ببريدش متخصص پوست من از این زخم سر در نمیارم که چون روز جمعه بودمجبور شدیم که تا فردا صبر کنیم من و بابایی خیلی برات ناراحت بودیم اما خودت هروقت نگاه به زخمت میکردی یا ما میخواستیم نگاه کنیم با خالت گریه میگفتی: هيشي نيشت عيب نداله...که ما کلي برات غش و ضعف ميکرديم با اين حرف زدنت ماماني و اين يک نشانه از صبور بودنته ماماني قشنگم..خلاصه شنبه صبح زود رفتيم بيمارستان امام خميني قسمت...
8 مهر 1392

روز اول در مهد کودک

امروز سوم مهر جيگر طلاي مامان ساعت ٨:٣٠ دقيقه از خواب بيدار شد و بعد از خوردن صبحانه آماده شد تا به مهد بره. مامان جون تعريف ميکرد وقتي وارد مهد شديم دويد و به داخل مهد رفت و انگار نه انگار که من باهاشم و خيلي خوب با بچه ها ارتباط برقرار کرد..کلي بازي کرده بود و همون روزي که از مهد اومد فقط ميگفت : باب اسفنجي!!! احتمالا اون روز شعر باب اسفنجي رو خونده بودن...که بعدا باباش براش عروسک باب اسفنجي رو خريد که خيلي دوستش داره..و عکس باب اسفنجي رو هر جا ببينه با ذوق و شوق زيادي ميگه باب اسفنجي باب اسفنجي!!!!!! ...
3 مهر 1392

ثبت نام در مهد کودک

روز دوم مهر بود که با بابايي رفتيم براي ثبت نام .وقتي رسيديم خيلي خوشحال شدي و بالا وپايين ميپريدي و يکجا بند نمي شدي خلاصه بعد از کمي صحبت با مدير مهد ثبت نام انجام شد عسل مامان به اتاق اسباب بازيها رفته بود و يک خرس عروسکي رو به بغل گرفته و از اتاق بيرون اومد و ميگفت پرنيانه يعني ماله پرنيانه که کلي از دستش خنديديم و باهزار ترفند از مهد در حاليکه پرنيان خانم گريه ميکرد خارج شديم وقرار شد که از فردا صبح وقتي عسل خانم از خواب بيدار شدن با مامان جونش به مهد بره و تا ظهر اونجا باشه  ...
2 مهر 1392

بدون عنوان

چند روز پيش با بابايي رفتيم نداي سبز کتاب برات کلي کتاب شعر و قصه خريديم ..خيلي کتابهاتو دوست داري و وقتي درخواست بازي کردن ميکني ميري سراغ کتابهات و از ما ميخواي که برات شعر و قصه هاي تکراري رو بخونيم و هر دفعه با دقت تمام گوش ميکني وخيلي ذوق زده ميشي..مخصوصا کتاب شعر مربوط به (معرفي اعضاي خانواده مثل مامان- بابا- خاله -دايي -عمه -عمو- مامان بزرگ و بابا بزرگ) ...
24 شهريور 1392